X
تبلیغات
همسایه با سایه - شعر زیبا از پروین اعتصامی در مورد زن


زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود
پیشه‌اش جز تیره‌روزی و پریشــــــانی نبود

زندگی و ‌‌‌‌‌‌مــرگش اندر کنج عزلت‌ می‌گذشت
زن چه بود آن روزها، گــــر زان که زندانی نبود

کس چو زن، انـــدر سیاهی قرنها منـــزل نکرد
کس چو زن، در معبــــد سالوس قــربانی نبود

در عدالتخانـــه‌ی انصاف، زن شاهـــد نداشت
در دبستان فضیــــلت، زن دبستـــــــانی نبود

دادخواهیهــــای زن می‌مانــد عمری بی‌جواب
آشکارا بـــــــود این بیـــــداد، پنهـــــــانی نبود

بس کسان را جامه و چوب شبانی بود، لیک
در نهـــادِ جمله گـــرگی بود، چــوپانی نبود

از بــــــرای زن به میــــــدا ن فــــراخِ زنــــدگی
سرنوشت و قسمتی، جز تنگ میــدانی نبود

نـــــور دانش را زچشم زن نهـــان می‌داشتند
این نـــدانستن ز پستی و گرانجـــــــانی نبود

زن کجــا بافنــده می‌شــد بی‌نخ و دوک هنــر
خــــرمن و حاصل نبـــود آنجا که دهقانی نبود

میـــوه‌های دکّـــه‌ی دانش فراوان بــــود ، لیک
بهـــــر زن هــــرگز نصیبی زین فـــــراوانی نبود

در قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جان
در گلستان، نام از این مـــــرغ گلستانی نبود

بهـــــر زن، تقلیـــد تیه فتنه و چــــ اه بلاست
زیرک آن زن کاو رهش این راه ظلمانی نبود

آب و رنـــگ از علم می‌بایست شــــرط برتری
بـــــــــا زمـــــرّد یاره و لعل بـــــــدخشانی نبود

جلوه‌ی‌صد‌‌‌پرنیان ،‌ چون‌یک قبای‌ساده نیست
عزت از شایستگی بود، از هوســــــرانی نبود

ارزش پوشنده، کفش و‌ جامـــــه را‌ ارزنده کرد
قــــدر و پستی، با گـــرانی و بـــــه ارزانی نبود

ســــادگی و پاکی و پرهیز، یک یک گــــوهرند
گــــــوهر تابنـــــده، تنهـــــا گوهـــــر کانی نبود

از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن
زیـــــور و زر، پــــرده‌پـــــوشِ عیب نادانی نبود

عیب‌ها را جامه‌ی پرهیز پوشانده‌ست و بس
جامـــــه‌ی عجب و هـــ وا، بهتر ز عریانی نبود

زن سبکساری نبیند تا گـرانسنگ است و پاک
پـــــاک را آسیبی از آلــــــوده دامـــــــانی نبود

زن چو گنجور است‌و عفت،گنج و حرص‌و ‌آز،دزد
وای اگـــــــر آگـــــه از آیین نگهبـــــــــــانی نبود

اهـــرمن بر سفره‌ی تقو ی نمی‌شد میهمــــان
زان که می‌دانست کان جا، جای مهمانی نبود

پا بــــــه راه راست بایــــد داشت، کاندر راه کج
تـــــوشه‌ای و رهنمـودی، جــــز پشیمانی نبود

چشم و دل ر ا پـــرده می‌بایست، امـا از عفاف
چــــــادر پـــــــوسیــــــده، بنیاد مسلمانی نبود

خسروا، دست تـــــوانای تــــو، آسان کــــرد کار
ورنـــــــه در این کـــار سخت امیــد آسانی نبود

شه‌نمی‌شد گر‌در این گمگشته کشتی‌ناخدای
ســــاحلی پیـــــدا از این دریــای طوفانی نبود

بایـــد این انـــوار را پروین بـــــه چشم عقل دید
مهــــــر رخشان را نشایــــد گفت نــورانی نبود

و یک بیت هم از نوا

من تو را دارم که خواطر خواه و محبوب منی

وصف عشق و میل من جز آنکه می دانی نبود

دوستت دارم، ای به گرمخانه قلبم خفته، ای خواب و خیال از من آشفته،

                     ای یار پایدار،  ای غمگسار،   ای برایم و برایت بی قرار

دوست دارم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 23:8 توسط همسایه |